پارت هفتاد و پنجم :

فصل 56
نیکی روی مبل نشسته به مانتوی سفیدش زل زده بود. کافی بود یک ‌‌بار دیگر حرفی از مرگ پیمان به میان می‌‌آمد، آن‌‌ وقت بود که به طرف آن شخص حمله می‌‌کرد و از صفحه‌‌ی روزگار محوش می‌‌کرد. همسرش زنده بود و برمی‌‌گشت. قلبش به او دروغ نمی‌‌گفت. صدای زنگ در برخاست. پریماه که از صبح به آن‌‌جا آمده بود در را باز کرد و به نیکی نگاه کرد. انگار از راه دادن شخصی که پشت در بود پشیمان شده بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    یعنی من موندم سلداحتااون نمی خواددست ازسرپیمان برداره درست که نمردولی این سلداکه خبرنداریعنی جمله که سلداگفت بادهنی کجی خوندم ممنون راضیه خانم

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلدا خوشی رو از زندگی پیمان و نیکی گرفت و عاقبت خودشم این شد. مرسی عزیزم از نظرت در مورد این پارت 🙏❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️